تبليغاتX
گربه روی شیروانی

گربه روی شیروانی

من جستجو نمی کنم ، پیدا می کنم

صدای دامن گلدار چین چینیش داره نزدیکتر میشه ، نزدیک و نزدیکتر یه دفعه جلوم می ایسته و می گه دختر خانم کف دستتو ببینم می خوام فالتو بگم . بی تفاوت ازروی نیمکت پارک پا میشمم و از کنارش دور میشم . و فقط صداشو میشنوم که تکرار می کرد . فالت خوب بود ، آینده ی خوبی داری یه خ خبر...... و صدا قطع میشه . خنده ام گرفته بود که این خانم کف بین هنوز دستمو ندیده بود ، از کجا متوجه شد آینده ام خوبه و یه خبر .... !! .

وقتی پیش سارا رفتم . همچنان در حال عکاسی بود . متوجه خنده ام شد و دلیلشو پرسید و موضوع رو تعریف کردم ، یهو وسایلشو جمع کرد و گفت  بدو بریم که سوژه جالبیه باید چند تا عکس  ازش بگیرم ، و کف دستمو ببینه . من و سارا حدود یک ساعت دنبال این خانم کف بین گشتیم ، انگار که زمین دهن باز کرده و خانومه رو بلعیده بود . هوا رو به تاریکی می رفت و جو پارک نسبت به هوا رفته رفته خطرناکتر میشد . من و سارا به این نتیجه رسیدیم که الان فضای پارکها برای تمرکز فکری و استراحت وبازی کودکان و پیک نیک مناسب نیست . کلی فعالیتها توی پارکها مشاهده می کنیم که دور از تصور ماست . خانم کف بین رو پیدا نکردیم ولی سارا کلی سوژه ذخیره ذهنش کرد و از پارک اومدیم بیرون .

و اما فعالیتهایی که توی پارکها انجام میشه .

فعالیتهای علمی ..... خانمهایی که با دامن چین چینشون کف بینی می کنن

فعالیتهای فرهنگی ..... دختر و پسرهایی که یه کتاب دستشون گرفتن و مثلان دارند مطالعه می کنند .

فعالیتهای هنری ..... افرادی که یا دارند تمرین اسکیس می کنند و یا یه دوربین مثل دوست من گرفتن دستشونو دارند گزارش تهیه می کنند و ...

و یه فعالیتی که همه این سه موارد رو شامل می باشد .... افرادی که نقشه  دختران فراری رو که به پارک پناه آوردند و می کشند و یا پودر و قرصهای توهم ساز رو برای جوانان می فروشند .

وقتی با سارا صحبت می کنم سراغ خبری که خانم کف بین اشاره کرده بود رو می گیره و بعدش می خندیم ، خنده از این که کلی اتفاق و خبر خوب و بد برام رخ داده و بیخبر از اینکه این خانم به کدام خبری که برام داه میشه اشاره کرده .

.....

 بی ربط

جهت اطلاع دوستان برسونم که یک رنگ به رنگها اضافه شده !

چند روز پیش برای خرید به یکی از مغازه های مانتو فروشی رفتم و یک شال که رنگش نظرم جلب کرد خریدم و وقتی از فروشنده پرسیدم که این چه رنگی هست ؟

جواب داد :

سبز تمساحی !

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 مرداد1387ساعت 20:16  توسط فرانک  | 

داستان نویسی  یه جوری  خلاقیت ذهنی می خواد باید چنان ذهنتو بازی بدی تا تم داستانت رو پیدا کنی و یا یه اتفاق باعث میشه که از اون اتفاق یه داستان بسازی . من نه خلاقیت داستان نویسی دارم و نه ذهن خالی که بتوانم با فکر داستان نویسی ذهنم را پر کنم . ولی وقتی به اتفاقی که این اواخر برام رخ داده فکر می کنم  باعث شد که این داستان رو بنویسم . اتفاقی که بیشتر کمک فریبا ، فریناز، بنفشه و سمر در آن سهیم بودند . اگر هر عملی عکس العملی دارد ، پس منتظر آن روزی می مانم که من هم بتونم کمکی برای  چهار فرشته زیبا انجام بدهم فرشته هایی که از جانب خدا وند فرستاده شده اند . و این داستان رو تقدیم می کنم به چهار فرشته زیبا ....

 

مهمانی به نام خدا .

ظهر یك روز سرد زمستانی ، وقتی فرشته  به خانه برگشت ، پشت در پاكت نامه ای را دید كه نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی پاکت وجود داشت . فقط نام و آدرسش روی پاكت نوشته شده بود . او با تعجب پاكت را بازكرد و نامه ی داخل آن را خواند .
« فرشته عزیز، عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات كنم . با عشق ، خدا »

فرشته همانطور كه با دستهای لرزان نامه را روی میز می گذاشت ، با خود فكر كرد كه چرا خدا می خواهد اورا ملاقات كند ؟ او كه آدم مهمی نبود . در همین فكرها بود كه ناگهان كابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت:« من ، كه چیزی برای پذیرایی ندارم! » پس نگاهی به كیف پولش انداخت . او فقط پانصد و پنجاه تومان داشت . با این حال به سمت فروشگاه رفت و یك قرص نان فرانسوی ویک کیسه شیر و یک بسته کوچک پنیرخرید .

وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر كند . در راه برگشت ، زن و مرد فقیری را دید كه از سرما می لرزیدند . مرد فقیر به فرشته گفت:خانم ، ما خانه و پولی نداریم . بسیار سردمان است و گرسنه هستیم . آیا امكان دارد به ما كمكی كنید ؟ " فرشته جواب داد:" متاسفم ، من دیگر پولی ندارم و این نان را برای مهمانم خریده ام "
مرد گفت:« بسیار خوب خانم ، متشكرم » و بعد دستش را روی شانه های همسرش گذاشت و به حركت ادامه دادند.همانطور كه مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند ، فرشته  درد شدیدی را در قلبش احساس كرد . به سرعت دنبال  آنها دوید:« آقا ، خانم ، خواهش می كنم صبر كنید . » وقتی فرشته به زن و مرد فقیر رسید ، سبد غذا را به آنها داد و بعد كتش را در آورد و روی شانه های زن انداخت . مرد از او تشكر كرد و برایش دعا خواند. وقتی فرشته به خانه رسید ، یك لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت . همانطور كه در را باز می كرد ، پاكت نامه دیگری را روی زمین دید . نامه را برداشت و باز كرد .
« فرشته عزیز ، از پذیرایی خوب و كت زیبایت متشكرم ، با عشق ، خدا »

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 مرداد1387ساعت 21:8  توسط فرانک  | 

یادش بخیر اون روزهایی که جلوی پله های ورودی خونه منو شهرزاد منتظر اومدنت می ایستادیم که دست پر بیایی و سهممونو ازت بگیریم .

یادش بخیر اون روز هایی که برای صدای بلند موزیکام اعتراض می کردی.

یادش بخیر اون روزهایی که برای اومدن پارسا کلی شکلات و تخم مرغ شانسی می خریدی و چقدر منو شهرزاد خوش بحالمون میشد .

یادش بخیر اون روزهایی که میز صبحانه رو می چیدی و با هم صبحانه می خوردیم .

یادش بخیر اون روزهایی که با فریناز می رفتی سفر و منو نمی بردین .

یادش بخیر اون روزهایی که من و لاله دوازده شب بهم دیگه زنگ می زدیم و فرداش سر صبحانه یه جوری حالیم می کردی که متوجه زنگ تلفنها شدی ، و چقدر نصیحتم می کردی که تلفنهام زیاده و باید کمشون کنم .

یادش بخیر اون روزهایی که برای گرفتن اضافه بر سهم پول تو جیبیم برات کلی شیطنت می کردم .

یادش بخیر اون روزهایی که توی مهمونیهای من کلی خرید می کردی تا من شرمنده دوستهام نشم.

و یاد اون روزی بخیر که من و شهرزاد یواشکی فیلم تایتانیک رو از کمد شهرام برداشتیم و چقدر التماست کردیم که اینکارمونو به شهرام نگی و سه تایی نشتیم فیلم رو دیدیم ، ود ر صحنه ایی که جک و رز با همدیگر سکس رو شروع کردن با ریختن چایی به آشپزخونه رفتی تا من و شهر زاد  خجالت نکشیم . وچقدر برای روز جمعه که قرار بود همگی این فیلم رو ببینم صحنه ها رو لو می دادی .

 

نه سال است که  ساعت هشت شب صدای کلیدی که در حیاط خونه رو باز کنه نمی آد.

نه سال است که من و شهر زاد دیگه جلوی پله های خونه سهم شکلاتمونو نمی گیریم .

نه سال است که صبحانه ام در حد یه لقمه نون پنیر و گردوست  . 

نه سال است که شیطنتام کم شده ، شبها زود می خوابم  و با خاطرات خوشی که گذاشتی زندگی می کنم .

 

و امروز خیلی دلم برات تنگ شده بود پدر عزیزم  نه سال پیش همچین روزی با خاطراتی که بجا گذاشتی ،  

از پیشمون رفتی . 

 روحت شاد مجید دلبندم

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 22:17  توسط فرانک  | 

سرانجام پس از اندکی فکر و تعمل از جانب ما و صد البته صبر و تحمل از جانب شما ، به این نتیجه رسیدیم که به هیچ وجه من الوجوه ، بر روی این کره خاکی مرتکب عمل منحوسی به نام "فکر کردن" نشویم تا سیل عظیمی از خیرات و برکات دنیوی و اخروی را از آن خویش سازیم (!) بعله عزیزان ، از امروز به بعد فکر کردن اکیداً ممنوع می باشد !...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 22:3  توسط فرانک  | 

اگه حست بهت دستور نده نمی تونی کاری انجام بدی ، حست می گه الان وقتشه که گریه کنی ، بخندی بری ساز بزنی ، آواز بخونی ، برقصی و ... و این حسته که مجبورت می کنه بنویسی .و حس درونم الان مجبورم کرده  که دوباره بنویسم و ناسزا بگم . چرا ؟؟؟!!! افرادی که تا دیروز قبولشان داشتیم یه دفعه با اعملشان شوک وارد می کنند . قبل ازسفرم مشکلی برای دوستم رخ داد که من و چند نفر از دوستان رو شوکه کرد ، شخصی با چند شخصیت که چند سال در کنارمان رول یه دوست فداکار رو بازی می کرد الان تبدیل شده به یک بیماری که مبتلا به ویروس ذهنیست . بعد از سفرم ظاهر قضیه نشون می داد که یه جورایی مشکل برطرف شده . ولی دیشب توی مهمونی یکی از دوستام ،  قضیه یه جور دیگه آشکار شد . چند نفر از دوستان بخاطر رفاقت موضوعی رو از هم پنهان می کردند تا جلوی اتفاق را بگیرند ، و بقول خودشون قضیه رو حل کنند تا دیگری از موضوع اطلاع پیدا نکنه . ولی بی خبر از یه مسئله که همشون گرفتار ویروس ذهنی دوست بیمار قرار گرفتند .

فکر می کنم زندگی شده مثل فیلمهای مافیایی ، ذهنت رو به شخصی هدایت می کنی که پوچ از آب در می آد ، در صورتی که باید مواظب کنار دستیت باشی که لیست سیاه  اشخاص رو می نویسه .

امیدوارم هر چه زودتر این دوست بیمار همه ویروسهاش دیلیت بشه و نجات پیدا کنه .

 

+ نوشته شده در  جمعه 4 مرداد1387ساعت 22:7  توسط فرانک  | 

وقتی وارد خاک کشوری میشیم که قبلا در مقایسه با کشور خودمون هیچ جذابیت نداشت الان جاذبه های توریستیش در مقایسه با کشور هایی که جاذبه های توریستی بیشتری داشتند نزدیکتره . نمی دانم باید افسوس را خورد یا بیخیال پیشرفت مملکت شد .

وقتی تاریخ رو مرور می کنیم. 41 سلسله ، سفر های مارکوپلو و جنگهای کوروش کبیر با عثمانیها و غیره می رسیم جذابیت خواندن و فهم به اوج می رسه.

وقتی به  مکان تاریخی EFESSUS  در کوش آداسی (جزیره پرنده ها) و بناهایی که شخص رو یاد تخت جمشید شیراز می اندازه  رفتم بیشتر به تاریخ و سلسله های تاریخی علاقمند شدم . معبد دیانا ، دیدن جاده ابریشم که یاد مارکوپلو می اندازه و یا بیمارستان سینوهه و از همه مهمتر خانه مریم مقدس که دو سال آخر عمرش را آنجا سپری کرده بود ، لذت دیدن را بیشتر می کرد .

وقتی به نقل تاریخ بپردازیم ایران تاریخش قویتر از عثمانیهاست ولی دریغ از جذب توریست .

وقتی عثمانیها  صحبت از مردانگی و شجاعت کوروش کبیر می کنند، و جنگها وجاهایی را که فتح کرده را از زبان عثمانیها می شنوی بی اختیار مغرور میشی ، ولی بی خبر از تخت جمشیدی هستی که در کشور خودت دارند نابودش می کنند .

 

سفر یک هفته من خیلی هیجان انگیز تر از سفر های قبلی ام بود . وقتی وارد هتل شدیم دنیایی از رنگ و شادی بود و این نا خداگاه انرژی مثبتی بود که بسمتان می آمد . همیشه در جایی که قرار گرفتم سعی می کردم به خودم خوش بگذرونم نمی خوام به کوش آداسی که در شهر ازمیر ترکیه قرار گرفته  عنوان بهشت بدهم ولی یک هفته بدون فکر  خیال  زندگی کردم و این برام خیلی خوب بود . مسافران آلمانی ، نروژی ، روسی و بیشتر از همه هلندی و اطریشی بودند که وقتی کنار ساحل ، دیسکو تماشا شون می کردم  بیشتر به هویت جهنم و بهشت پی می بردم .

با این تصور که اگر فکرشو بکنی از سمت بهشت آواز بلبلان و بوی گلاب می آد و از سمت جهنم صدای آهنگهایی که از دیسکو با هنر نماییهای مایکل جکسون و خانم مدونا و کامران هومن خودمون و بوی الکلی که به نوشیدنیهاشون اضافه شده می آد .

افسوس به این سلسله تاریخمان که خاک خورده ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 17:43  توسط فرانک  | 

و بالاخره بعد از چند سال کاری امروز پنجشنبه رو به خودم استراحت دادم و خونه ماندگار شدم ، یه کمی می خوام تمرکز فکری داشته باشم ولی  بهانه موندم عروسی هدیه بود که امشب برگزار میشه .

 

و بالاخره  شمارش معکوسم داره نفسهای آخرشو می کشه ، مسافرتم نزدیکتر میشه هیجان این سفر بیشتر استرس وارد کرده ، هر شب تو دفترچه یادداشتم چیزهایی رو که باید بردارم و می نویسم . و فریناز متوجه استرسم شده  و همش داره دلداریم می ده .

 

 نمی دونم چرا امروز که باید برای عروسی آماده بشم  دارم پست جدید می گذارم ، فعلا پنج روز به رفتنم  فرصت دارم  ، شاید هم هرچقدر شماره معکوس به صفر نزدیکتر میشه هیجان من به 100 اوج می گیره . دارم فکرم رو  خالی می کنم  تا با فکر DEFRAG شده برم سفر و با فکر پر برگردم . این آخرین پست رو داشته باشین تا 28 تیر .....

دوستان عزیزم شما هارو به کاسنی و کاسنی رو به امان خدا می سپارم  .  مواظب خودتان باشید .

 فعلا خدا نگهدارتان.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 10:47  توسط فرانک  | 

بیشتر اوقات ترافیک اتوبان همت منو متوجه خیلی از اتفاقات می کنه  ، یکی از اتفاقاتی که نظرمو خیلی جلب کرد وانتی که بار هندونه زده و یک مقوای سفید رنگی که شکل یک هندونه رو کشیده شده  و زیرش با خط درشت (هندوانه به شرط چاقو) نوشته شده بود ، آرام آرام از سمت راست اتوبان حرکت می کرد.  وقتی که  فکرشو می کنمزندگی همون بریدن هندونه ست وقتی نمیدونی توش چه رنگیه و داری همچنان با چاقو می بریش و می چرخونیش و خوشحالی از انتخابی که کردی .

امروز صبح با چند تا دوستانم  برای صرف صبحانه رفتیم اردک آبی مرکز خرید تندیس . خیلی محیط شلوغی داشت  شاید هم بخاطر تعطیلی شلوغ شده بود . برای شستن دستهام رفتم سمت سرویس بهداشتی ، خانومی با موبایلش صحبت می کرد ، شرط و شروطی بود که برای شخص مقابل تعیین می کرد. سر میزمون که آمدم خانواده ایی که پشت سرمون نشسته بودند شرط سفر می گذاشتند . صحبت از سفرم شد یکی از بچه ها گفت  این (...) کارو برات انجام می دم به شرطی که سوغاتی یادت نره . صحبت از عروسی هدیه (دوست و همکارم ) شد ، گفتم شرکت می کنم ولی به شرطی که تو هم بیایی .  این شرط شده تکه کلام جملاتمون. حالا زندگی کن به شرط چاقو....

+ نوشته شده در  جمعه 7 تیر1387ساعت 22:53  توسط فرانک  | 

وبلاگ نوشتن هم درد سرهای خودش رادارد اول که باید مواظب باشی نوشته ات به هیچ عنوان به هیچ کس برنخورد باید به گناهان گذشته اعتراف کنی ، خودت دستی دستی پرونده اعمالت را رو می کنی بعد باید یکی یکی آرزوهایت رابشماری ودر حسرت آرزو ماندن خیلی از آنها افسوس بخوری .هرچه فکر می کنم می بینم خیلی وقت است که دیگر آرزویی برایم نمانده است وتمام آرزوهایم را یا در کودکی جا گذاشته ام ویاسالهاست که باد آنها را با  خودش برده است .سالهاست که با آرزوی شنیدن خبری خوش بیدار می شوم وشب با شنیدن چند خبر بد می خوابم .                          

 یادمه که وقتی بچه بودم ، بزرگترین آرزویم این بود که آدم خیلی مهمی شوم تا موقع تشییع جنازه ام کلی آدم بیاید ویک تاریخ بفهمد که من نیستم . از صمیم فلب آرزو می کنم خانواده کوچک من هرگز دیگر از این کوچکتر نشود . این روز ها عجیب دلم می خواهد همه شاد باشند بخندند . نمی خوام خنده دوستانم را با فیش حقوقی که آقا رضا سر میزشون تحویل می ده ببینم .دلم می خواست آرزو داشتم سد بزرگ سوءتفاهمات از زندگی ما برای همیشه کم شود اما انگار هرچه می گذرد شکاف ها عمیق تر می شود وکینه ها کهنه تر ودوستیها بی رنگ تر وسوءتفاهم ها بیشتر شاید این هم از خاصیت بزرگ شدن ماست .

بهرحال آدمیزاد زنده است به همین آرزوها یکی می گفت آرزوهای امروزت را بنویس تا یادت نرود خدا یادش نمی رود اما تو یادت می رود آنچه که امرروز داری آرزوی دیروزت بوده است ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 22:21  توسط فرانک  | 

00:00:10

00:00:09

00:00:08

00:00:07

00:00:06

00:00:05

00:00:04

00:00:03

00:00:02

00:00:01

00:00:0

 

تا حالا به شمارش معکوس فکر کردین ....... تا حالا شده اتفاقی براتون بخواد بیافته و براتون شماره معکوس بزارن ........ که شما هیچ وقت نخواین این شماره ها تموم بشن . هر لحظه اندازه ی یه قرن می گذاره ، و حسش 1000 بار مردن ........ حالا بعدش چی میشه ؟ هیچکس نمی دونه !

 

و تمام ......  

      

ولی تمام به معنی آخر خط نیست ، امکان داره این شمارش برای پرتاب به فضا ، تحویل سال نو ، و یا شروع مسابقه اسب دوانی و شادیهایی که بهمراه می آره ، باشه

چند روزه که شمارش معکوسم شروع بکار کرده ، دارم به یک سفر آماده میشم که خیلی برام هیجان انگیزه ، خیلی دوست دارم این شمارشها زودتر به صفر برسند و من چند روزی با هیجان و دور از فکر و خیال زندگی کنم .  سفری که دوست دارم زمان متوقف بشه و من حسابی خوش بگذرونم .

+ نوشته شده در  جمعه 31 خرداد1387ساعت 22:13  توسط فرانک  |